چرا فراموش شدم ...
بدون آنکه حرف های دلت رابگویی آن رازیرنگاهت
پنهان کردی ومراچشم انتظاربه جاده بی انتهای قلبت
خشکاندی تادربیابان غربتت چشم به سرای ناپیداداشته
باشم توهمان بودی که فانوس دوست داشتن را درقلبم
روشن کردی وهرباربانگاهت پیمان مرغ های عشق را
برایم گفتی اما حیف...
کاش می دانستم بهانه جدایی ات را...
چراکه هنوز آخرین نگاهت رادرصندوقچه چوبی
چشمانم زندانی کرده ام وبعداز رفتنت فقط حسرت
آن روزهاست که برشانه هایم سنگینی می کند...
حیف ... حیف...
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 12  توسط نگارخانومی
|
روزی که سهراب نوشت:
# تاشقایق هست زندگی بایدکرد#
خبرازدل پرخون گل یاس نداشت...
بایداین طورنوشت:
هرگلی هستی باش...
زندگی اجباراست!!!







کاش قلبم دردپنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
برگهای آخرتقویم عشق
حرفی ازیک روزبارانی نداشت
کاش می شدراه سخت عشق را
بی سبب پیمود وقربانی نداشت.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 12  توسط نگارخانومی
|
دوستان عزیزسلام
ازهمه شماممنونم که به وب من سرزدید اگه می بینید
دیربه دیرمیام به خاطروقت کمی که دارم هست
امیدوارم منوببخشیدوبازم بهم سربزنید
راستی من چهارشنبه میرم مشهد اگه بدی خوبی
ازمن دیدیدحلالم کنید
برای همتون دعا می کنم وبازم ممنون.










+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 11  توسط نگارخانومی
|
سلام به دوستای گلم ممنون که به من سرزدیداین متن
زیررومن به مناسبت روزپدربرای تمام پدرای خوب
نوشتم خواهش می کنم درباره اون نظربدید
برام خیلی مهمه منتظرنظراتون هستم.
نیمه شب دررویای توبه سرمی برم
خواب بارویای تو آرام وشیرین ست
گرمی دست توآرامش دهنده روح من ست
بوی توعمردوباره من
نگاه توبه من زندگی می دهد
بوسه تومحبتی ست فراموش نشودنی
و..
آری تورامی خواهم ...
آغوش پرمهرتورا
توبه من یاددادی درس عشق، محبت،
صفا،صمیمیت،دوستی و...
آه...آه ای پدر
من تورامی خواهم
چگونه بگویم که توراازهرچه دراین دنیاست
دوست ترمی دارم
چگونه محبت سرشارتوراجبران کنم
آری پدرم ...
من بدون توهیچم
پس کنارم باش تاطعم زندگی وبودن را احساس کنم.

روزپدروتولدحضرت علی (ع)بر همه پدرای خوب ومهربون
مبارک باشه به خصوص پدرخودم













این عکس روهدیه می دم به پدرم
یعنی بابایی توفقط توی دنیا برام رنگ وبوداری.
عشقمی...الهی دورت بگردم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 22  توسط نگارخانومی
|
بیندیش...
به کرم سبز بیندیش بیش تر زندگی اش رارو ی زمبن می گذراند
به پرندگان حسد می ورزد از سرنوشتش خشمگین است و از شکل
خویش ناخشتود است .
می اندیشد : من منفورترین موجوداتم زشت ...کریه و محکوم به
خزیدن برروی زمین اما یک روز مادر طبیعت ازکرم می خواهد
پیله ای بتند ...
کرم یکه می خورد پیش از این هرگز پیله ای نساخته گمان
می کند زمان مرگش فرا رسیده است . هرچنداز زندگی تا
آن لحظه نا خشنود است به خدا شکوه می برد ...
خدایا درست زمانی که به همه چیز عادت کرده ام از من
می گیری آن گاه خود را نومیدانه درپیله حبس می کند ومنتظر
پایان می ماند مدتی می گذرد در می یابد که به پروانه ای زیبا
تبدیل شده می تواند به آسمان پرواز کند و بسیار تحسینش کنند
حال از معنای زندگی واز برنامه های خدا شگفت زده شده است.











بشنو از زبان یه بچه آفریقایی....
وقتی به دنیا میام سیاهم، وقتی یزرگ میشم سیاهم ،
وقتی میرم زیر آفتاب سیاهم ، وقتی می ترسم سباهم
وقتی مریض میشم سیاهم،وقتی می میرم هنوزم سیاهم
و...
وتو آدم سفید وقتی به دنیا میای صورتی ای، وقتی بزرگ
میشی سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب قرمزی، وقتی سردت
میشه آبی ای، وقتی می ترسی زردی، وقتی مریض میشی
سبزی و وقتی می میری خاکستری ای و...
وتو به من میگی رنگین پوست ؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19  توسط نگارخانومی
|
دوست داشتن مثل بازی الاکلنگ می مونه !
اونی که عاشقه میره پائین تاعشقش ازبالابودن لذت ببره.







زندگی مثل بازی شطرنج می مونه!
*اگه بازی نکنی میگن بلدنیستی...
*اگه بدبازی کنی می بازی...
*ولی اگرخوب بازی کنی همه می خوان شکستت بدن.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19  توسط نگارخانومی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 19  توسط نگارخانومی
|
-وقتی دل تنگ شدی
به یادبیار
کسی روکه خیلی دوستت داره.
-وقتی ناامیدشدی
به یادبیار
کسی روکه تنها امیدش تویی.
-وقتی ساکت شدی
به یادبیار
کسی روکه به شنیدن صدای تو محتاجه.
*********
شانه هایت رابرای باتوبودن
دوست دارم
تنهایی رابرای باتوبودن
دوست دارم
********
ای عشق مددکن که به سامان برسم
چون مزرعه تشنه به باران برسم
یامن برسم به یار یا یار به من
یاهردوبمیریم وبه پایان برسیم
*********
وقتی سحرتوی اتاق پشت پنجره بازیه نفرتوباغ گل باعشق تومنتظره
منتظره شایدبیای بهش بگی دوسش داری توگلدون مهربونی براش
یه مریم بکاری چشاش پرازصداقت ونگاش پرازگلایه بوداماهنوزتوی
دلش یه عشق پاک وساده بود ساده تر ولطیف تر از گل های پاک
اطلسی همون گل هایی که میدن همیشه بوی بی کسی کاش بدونی
اون می مونه پشت طلوع پنجره کسی که توباغ گل باشوق تومنتظره.
**********
عشق چیست؟
ازکودک پرسیدم عشق چیست؟
گفت: بازی
ازنوجوان پرسیدم عشق چیست؟
گفت:رفیق بازی
ازجوان پرسیدم عشق چیست؟
گفت :پول وثروت
ازپیری پرسیدم عشق چیست؟
گفت:عمر
ازعاشق پرسیدم عشق چیست؟
آهی کشیدوسخت گریست.
ازگل پرسیدم عشق چیست؟
گفت:ازمن خوشبوتراست.
ازپروانه پرسیدم عشق چیست؟
گفت:ازمن زیباتراست.
ازشب پرسیدم عشق چیست؟
گفت: ازمن سوزنده تراست.
به عشق گفتم توآخرچه هستی؟
گفت: نگاهی بیش نیستم.
اگرازشمابپرسند عشق چیست چه می گوئید؟!...............
**********
هرچه می خواهد دل تنگت
بگو..................
بگو..................
بگو.................
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13  توسط نگارخانومی
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19  توسط نگارخانومی
|
به نام پناه بی کسان...
((ای امیدناامیدی های من))
برتن خورشیدمی پیچد به ناز
چاکه نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک درپهنای دشت
تشنه میماند دراین تنگ غروب!
ازکبودآسمان ها روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
درافق برلاله سرخ شفق
می چکدازابرهاباران نور!
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی راتنگ می گیرد به بر
بادوحشی می دوددرکوچه ها
تیرگی سر می کشدازبام ودر
شهرمی خوابدبه لالای سکوت
اختران نجواکنان بربام شب
نرم نرمک بادمهتاب را
ماه می ریزددرون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسدازراه ومی تازدبه ماه
جغدمی خنددبه روی کاج پیر
شاعری می ماندو شامی سیاه!
دردل تاریک این شب های سرد
ای امیدناامیدهای من!
برق چشمان توهمچون آفتاب
می درخشدبرزخ فردای من!
**************
درکوچه های سردوتاریک شهرمن
هزاران صدای خوش
زنده باهزاران گام خسته وبرهنه می گذرد.
درکوچه های سردوخالی شهرمن
صداست که منتظر است
خاطره هابه خواب رفته اند
و من هنوز منتظر پشت پنجره
بسته به انتظار نشسته ام...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18  توسط نگارخانومی
|